تبليغاتX
صدایی ازمیان دیگران
راز
سلام

دیگه دارم کم میارم برای همین هم اومدم و نوشتم چون یک راز بزرگ تو سینه دارم که کسی بهم گفته و نموتنم به هیچ کس بگم با اینکه خیلی کم می بینمش اما حتا اگه به افراد خانواده هم بگم اون می فهمه البته خودم هم نمی خواهم بگم. کمکم کنین تا خودم رو خالی کنم .

ممنون


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

سلام من برگشتم خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم البته دلیل داشت دلیل ش هم این بود که آزمون داشتم و باید براش درس می خوندم ولی امروز که آزاد شده ام اومدم و اپ کردم . این دفعه چیز خاصی بای گفتن ندارم ولی در آینده میام یک داستانی چیزی می گزارم


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

مرد غریبه
کم کم به سرعت قدم هایش افزود .نمی دانست که از چه کسی می گریزد ولی می دانست که بهتر است تا بگریزد. به کوچه های فرعی رفت تا درانجا برای گم کردن او تلاش کند ولی آن سایه بعد از هرپیچ او درسر خیابان قبلی ایستاده بود ودرانتظار پیچیدن او به کوچه ی بعدی بود . خیلی خسته شده بود ماهیچه های بازوانش شل شده بود درپاهایش احساس ضعف می کرد ولی باز هم به دویدن ادامه داد تااینکه به یک بن بست رسید . دست و پایش را گم کرده بود . نمی دانست چه کار کند به سر کوچه بازگشت .احساس دردی درونی در ناحیه ی کتفش داشت ضربان قلب خودش را می شنید تعداد نفس هایش زیاد شده بود .

دستش را داخل جیبش برد ،چاقوی کوچکی از جیبش درآورد به دیوار تکیه داد که ناگهان آن مرد از جلوی او درآمد مردی بود بلند قد و بدون پوست و گوشت داس بلندی در دست و خرقه ای به تن که کلاه آن را بر سر گذاشته بود وتا جلوی بینیش کشیده بود و دارای دو بال بسیار بزرگ.آمد تابه او حمله کند ولی تعقیب کننده از او سریع تر بود وبا داس خود ضربه ای به سینه ی او زد چند قدم به عقب برداشت وبه زمین خورد .

به سرعت برخواست تا از خود دفاع کند ولی دیگر او نبود برگشت وبه طراف خود نگاهی کرد . ناگهان خودش را دید که بر روی زمین افتاده وچاقویی به دست دارد ولی دیگر نفس نمی کشد.دیگر احساس ترس نداشت چون فهمید که آن سایه که بود وبعد به آرامی از زمین جدا شد و تا بالی شهر رفت.

فردای آن روز روزنامه ها در صفحه ی حوادث خود نوشتند که فردی در کوچه ای بنبست دست وخلوت درتاریکی شب دست به خود کشی زده.


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

سلام
سلام ممنون از اینکه به من سر زدین.

من چند هفته پیش اومدم تا آپ کنم.تا لحظات آخر همه چیز درست بود که یک دفعه ای از اینترنت قطع شد وکار من همش نقش بر آب شد


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

چه کنم
سلام

من امروز خیلی ناراحت شدم چرا ؟اینک به شما می گویم.

من تابه حال فکر می کردم که این دفعه دیگه دوست خوبی را انتخاب کرده ام تا اینکه امروز فهمیدم این دوست من فقط برای اینکه با من رودربایستی(درست نوشتم؟)دارد ادب دارد و وقتی من نیستم می رود وکارهای بدی میکند(کپ دوست dearstudent) کمکم کنید و بگویید که چه کار باید بکنم


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

خوب سلام به شما

من می خواهم بگم که فردا پنجشنبه قرار است که از مدرسه ی ما به عنوان مدرسه ی نمونه فیلم بگیرن با اینکه من مدرسه های بهتریهم دیده ام مثلا بچه ها رو مجبور به ورزش کردن نمیکنن (البته فکرکنم هرمدرسه ی دیگری بود همین اتفاق می افتاد .

مدیر قبلی هم که بازنشسته شده و به جای او یک مدیر بهتر است نگم بهتر است بگم فرمانده ی پادگان جای اون مدیر را گرفته است .

بهترین ناظم ما هم به همین بلا مبطلا گردیده است ولی به جای او یک ناظم آمده که به سرعت پسر خاله میشهصوتش را هم که هرگز نمی توان از دهانش دراورد حتا زمانی که صحبت می کنه با صوت صحبت می کنه .

خلاصه اگه همینجوری پیش بره ما باید این مدرسه ی نمونه را ترک کنیم .البته اگر معلم هایش نیز همینجوری بشوند.


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

سلام من یک بار دیگه سر زدم

نامردا حداقل وقتی خداحافظی می کنم نظر بگذارید دیگه خیلی نامردی دارین می کنین

حالا این دفعه را شما را می بخشم

راستی با مدرسه ها چی کار می کنین مدرسه ی ما هم فرم داره هم ثف وهرچیز دیگه ولی یک آزادی داریم که می تونیم پینگ پونگ بازی کنیم ولی حق آوردن توپ و راکت را نداریم البته مدرسه هم نمی ده

به امید دیدار


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

خداحافظ
من رفتم و از این به بعد خیلی دیر بهدیر به شما سر می زنم خیلی تابستان زیبایی شده بود البته با حضور شما

ممنون خدا حافظ

بيا در من خوشي بنگر، شبت خوش باد من رفتم

کجايي؟اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم

 

گریه نکننین هر از چند وقط یک باربه شما سر می زنم .

ولی خودم نزدیک بود که گریه ام بگیره خداحافظ راستی اگه آپ کردم براتون نظر می گذارم

خداحافظ

یک بارم از اینا توی  مطالم استفاده می کنم

به امید دیدار

راستی حال کردین که چقدر از خدا حافظ استفاده کردم

دیگه جدا خداحافظ


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

خوش آمدید کلمه ای که دو معنی متضاد دارد

یکی می گوید خوش آمدید تا بگوید خوش آمدید(تیریپ مهمان نوازی )

یکی میگه خوش آمدید تا بگوید برو بیرون(این یکی میشه تیریپ فحش)

حالا ما به ماه رمضان میگوییم خوش آمدید

به شما هم می گویم خوش امدید البته از نوع اولی ها نه دومی


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

می دانید که چه شد که ماه به دل شب رفت؟

راستش اول ماه در کنار خورشید بود وشب تنها باید با ستاره هایش بازی می کرد . ماه نمی دانست که شبی هم وجود دارد و نمی دانست که این شب بسیار زیبا تر از روز است به همین دلیل برای اینکه تنها نباشد باید با خورشید سر می کرد البته در آن روزگار خورشید وماه ثابت بودند روزی که خورشید مثل هر روز داشت به ماه زور می گفت ماه با خودش گفت من چرا باید به حرف های او گوش کنم او که هر دفعه به من می گوید اگر این کار را بکنی به تو روشنایی می دهم اگر آن کار را بکنی به تو روشنایی می دهم  ولی هیچ وقت که به من روشنایی نمی دهد بهتر است ذیگر کارهای او را انجام ندهم و به حرف های او گوش نکنم و دیگر به حرف های او گوش نکرد .

خورشید که دید ماه دیگر کارهای او را انجام نمی دهد با خود گفت که دیگر باید برای انجام شدن اوامرش باید با ماه زور ازمایی کند او با ماه قرار گذاشت که با هم در ساعت هشت ونیم با یکدیگر بجنگند وهرکه پیروز شد هرکار که دلش به خوا هد با دیگری بکند خورشید فکر می کرد که ماه از او و قرار او می ترسد و دوباره کارهای او را انجام می دهد ولی ماه رفت و زور ازمایی کرد وبا خورشید درافتاد ابتدا او پیروز به نظر می رسید ولی خورشید به پیروزی رسید .

خورشید برای اینکه ماه به او التماس کند به او گفت که باید از اینجا برود ولی هر سال برای زور ازمایی برگردد .

ماه هیچ نگفت و رفت تا اینکه به شب رسید شب که تا به حال آرزو می کرد که یکنفر با او باشد او را با آغوش باز پذیرفت و به او جا داد .

روزی شب دید که ماه دارد گریه می کند شب به او گفت که :چرا گریه می کنی آیا از جای خود و من خوشت نمی آید ؟ماه با گریه گفت:نه من برای عمری می گریم که در پیش خورشید تباه کردم او به من قول داد که اگر من برای او کار کنم به من روشنایی دهد ولی آخر هم این کار را نکرد .

شب گفت:اگر قول بدهی که تا آخر عمر با من باشی من به تو از این ستاره ها یا از هرجایی شده به تو روشنایی دهم . ماه که یکه خورده بود به شب گفت :قول می دهم که تا آخر عمر با تو زندگی کنم وهرگز تورا ترک نکنم.

تا ماه این را گفت شب از هرکدام از ستاره های خود به مقدار کمی نور گرفت وبه ما داد ولی به او گفت که این نور هراز چند وقت از تو گرفته می شود ولی من باز به تو نور می دهم مطمئن باش .

از آن طرف خورشید که دید دیگر از ماه خبری نیست شروع به گشتن کرد فکر می کرد که ما به زمین آمده پس به دور زمین شروع به گشتن کرد تا شاید او را بیابد ولی هیچ وقت اور ا نیافت ولی به گشتن روی زمین ادامه داد


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست، اسراف در محبت است. اگر میخواهی همیشه آرام باشی، دلگیریهایت را ر
دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست، اسراف در محبت است. اگر میخواهی همیشه آرام باشی، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس. اگر کسی را دوست داری که تو را دوست ندارد، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی .

مانع
در زمانهای قدیم پادشاهی تخته  سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب بی عرضه ای است و .... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت
.
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجات  بود نزدیک  سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را  از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود  :
 
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"
 
آفاق
 
تا حالا به کلمه آفاق فکر کردی؟
آفاق یعنی افق ها
در هر قسمت از زمین که وایسی دو افق وجود داره !
ما بی نهایت افق داریم

منظور بی نهایت بودن افق هاست
حالا این رو ربطش بده به ادم ها
یعنی هر کسی می تونه یک جور باشه

هر کسی می تونه از یک نقطه زمین در باره هر موضوعی که فکرش رو بکنی یه جور فکر کنه می بینی چقدر تنوع وجود داره ؟
با این دید به اطرافت نگاه کن

یک نگاه دوباره  . از اول نگاه کن . به هر کسی می تونی حق بدی که اون جوری که هست باشه چون غیر اون بلد نیست
غیر اون یاد نگرفته

وقتی از این دید نگاه کنی دو تا نتیجه می گیری :
1-  بقیه هر جوری می تونن باشن و هر جوری که بخوان فکر کنند پس مختارند که ازاد باشن تو نباید تغییرشون بدی

2- می فهمی خودت مختاری
هر باوری و هر فکری رو انتخاب کنی چون در جایی که همه مثل هم می اندیشند در واقع کسی نمی اندیشد.
 
دقت کردی توی خانواده ها
هر جوری مادر بزرگها فکر می کنن به طور صد در صد غیر ارادی همه هم همین جوری رفتار می کنند .

دقت کن
به خانواده پدرت و خانواده مادرت!
اگر مادر بزرگت زن مهربونی بوده همه مهربونی بلدند . همه روابط سالمی با هم دارن و گرنه نه که ...
 
تو مختاری . در مورد همه چیز . در مورد زندگی . افکارت . انتخاب همنشین هات . تو هزار راه نرفته داری . هر وقت کسل شدی به کلمه آفاق فکر کن و بدون که تو صد در صد مختاری . تفاوت خودت را با دیگران باور کن .
 
لا اکراه فی الدین . قد تبین رشد من الغی
 
انسان هایی با مغزهای کوچک و قلب های بزرگ خوشبخت ترند از انسان هایی با مغزهای بزرگ و قلب های کوچیک .
 
زندگی به من یاد داد که چه جوری فکر کنم ولی فکر کردن به من یاد نداد که چه جوری زندگی کنم!
 
 
هدف
 
برای آنکه به هدفی برسیم دو راه وجود دارد:
 
اول اینکه با شرطی کردن طرف مقابل هر دو به هدف برسیم. که البته شاید به ظاهر بتوان گفت که چیزی را بدست آورده ایم اما دیگر آن ارزش و اهمیت اولیه را ندارد.
 
دومی راه ایجاد یک فضای مناسب و خاص است که شخص در آن احساس آزادی کند.
 
ما دری را جلوی او باز میکنیم که او میتواند از قفس خود ساخته یا جامعه ساخته به یک باغ وسیع پای نهد. وظیفه ما فقط باز کردن در است ولی پس از باز شدن در باید فقط نظاره گر بود. تا زمانی که پرنده بخواهد در قفس بماند از ما کاری ساخته نیست. شاید بخواهد در غیاب ما پرواز کند شاید اصلا نتواند از قفس بیرون بیاید.
 
مهم این است که ما کار خود را انجام داده ایم و از الان دیگر باید نظاره گر باشیم. او باید خودش را آماده پرواز کند. بگذاریم با تمام وجود به پرواز درآید بگذاریم با چشمان بسته و با دل پرواز کند. بگذاریم تمام باغ هستی را با تمام وجود به پرواز درآید.

__,_._,___

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

آسمان
تا به حال به آسمان از بال تر از آن نگاه کرده اید این عکس آسمان را از بالا تر از ابر ها نشان می دهد

IMG_4024.JPG

حال به هر چه می خواهید تشبیه کنیدش ولی من می گویم که شبیه به پنبه است و آدمی دوست دارد تا روی آن راه برود

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

عکس های...
TinyPic image

عکس خنده دار حیوون

عکس خنده دار حیوون
 
آخر عکس

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

دانشجوی خیلی زرنگ
این اولین مطلبی است که من در این وبلاگ میگذارم امیدوارم خوشتان بیاید
 
يك سوال فيزيك !
 
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟"

سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي  بود.

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب