تبليغاتX
صدایی ازمیان دیگران
مرد غریبه
کم کم به سرعت قدم هایش افزود .نمی دانست که از چه کسی می گریزد ولی می دانست که بهتر است تا بگریزد. به کوچه های فرعی رفت تا درانجا برای گم کردن او تلاش کند ولی آن سایه بعد از هرپیچ او درسر خیابان قبلی ایستاده بود ودرانتظار پیچیدن او به کوچه ی بعدی بود . خیلی خسته شده بود ماهیچه های بازوانش شل شده بود درپاهایش احساس ضعف می کرد ولی باز هم به دویدن ادامه داد تااینکه به یک بن بست رسید . دست و پایش را گم کرده بود . نمی دانست چه کار کند به سر کوچه بازگشت .احساس دردی درونی در ناحیه ی کتفش داشت ضربان قلب خودش را می شنید تعداد نفس هایش زیاد شده بود .

دستش را داخل جیبش برد ،چاقوی کوچکی از جیبش درآورد به دیوار تکیه داد که ناگهان آن مرد از جلوی او درآمد مردی بود بلند قد و بدون پوست و گوشت داس بلندی در دست و خرقه ای به تن که کلاه آن را بر سر گذاشته بود وتا جلوی بینیش کشیده بود و دارای دو بال بسیار بزرگ.آمد تابه او حمله کند ولی تعقیب کننده از او سریع تر بود وبا داس خود ضربه ای به سینه ی او زد چند قدم به عقب برداشت وبه زمین خورد .

به سرعت برخواست تا از خود دفاع کند ولی دیگر او نبود برگشت وبه طراف خود نگاهی کرد . ناگهان خودش را دید که بر روی زمین افتاده وچاقویی به دست دارد ولی دیگر نفس نمی کشد.دیگر احساس ترس نداشت چون فهمید که آن سایه که بود وبعد به آرامی از زمین جدا شد و تا بالی شهر رفت.

فردای آن روز روزنامه ها در صفحه ی حوادث خود نوشتند که فردی در کوچه ای بنبست دست وخلوت درتاریکی شب دست به خود کشی زده.


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب