می دانید که چه شد که ماه به دل شب رفت؟
راستش اول ماه در کنار خورشید بود وشب تنها باید با ستاره هایش بازی می کرد . ماه نمی دانست که شبی هم وجود دارد و نمی دانست که این شب بسیار زیبا تر از روز است به همین دلیل برای اینکه تنها نباشد باید با خورشید سر می کرد البته در آن روزگار خورشید وماه ثابت بودند روزی که خورشید مثل هر روز داشت به ماه زور می گفت ماه با خودش گفت من چرا باید به حرف های او گوش کنم او که هر دفعه به من می گوید اگر این کار را بکنی به تو روشنایی می دهم اگر آن کار را بکنی به تو روشنایی می دهم ولی هیچ وقت که به من روشنایی نمی دهد بهتر است ذیگر کارهای او را انجام ندهم و به حرف های او گوش نکنم و دیگر به حرف های او گوش نکرد .
خورشید که دید ماه دیگر کارهای او را انجام نمی دهد با خود گفت که دیگر باید برای انجام شدن اوامرش باید با ماه زور ازمایی کند او با ماه قرار گذاشت که با هم در ساعت هشت ونیم با یکدیگر بجنگند وهرکه پیروز شد هرکار که دلش به خوا هد با دیگری بکند خورشید فکر می کرد که ماه از او و قرار او می ترسد و دوباره کارهای او را انجام می دهد ولی ماه رفت و زور ازمایی کرد وبا خورشید درافتاد ابتدا او پیروز به نظر می رسید ولی خورشید به پیروزی رسید .
خورشید برای اینکه ماه به او التماس کند به او گفت که باید از اینجا برود ولی هر سال برای زور ازمایی برگردد .
ماه هیچ نگفت و رفت تا اینکه به شب رسید شب که تا به حال آرزو می کرد که یکنفر با او باشد او را با آغوش باز پذیرفت و به او جا داد .
روزی شب دید که ماه دارد گریه می کند شب به او گفت که :چرا گریه می کنی آیا از جای خود و من خوشت نمی آید ؟ماه با گریه گفت:نه من برای عمری می گریم که در پیش خورشید تباه کردم او به من قول داد که اگر من برای او کار کنم به من روشنایی دهد ولی آخر هم این کار را نکرد .
شب گفت:اگر قول بدهی که تا آخر عمر با من باشی من به تو از این ستاره ها یا از هرجایی شده به تو روشنایی دهم . ماه که یکه خورده بود به شب گفت :قول می دهم که تا آخر عمر با تو زندگی کنم وهرگز تورا ترک نکنم.
تا ماه این را گفت شب از هرکدام از ستاره های خود به مقدار کمی نور گرفت وبه ما داد ولی به او گفت که این نور هراز چند وقت از تو گرفته می شود ولی من باز به تو نور می دهم مطمئن باش .
از آن طرف خورشید که دید دیگر از ماه خبری نیست شروع به گشتن کرد فکر می کرد که ما به زمین آمده پس به دور زمین شروع به گشتن کرد تا شاید او را بیابد ولی هیچ وقت اور ا نیافت ولی به گشتن روی زمین ادامه داد
--------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط سهیل
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب