سلام
دیگه دارم کم میارم برای همین هم اومدم و نوشتم چون یک راز بزرگ تو سینه دارم که کسی بهم گفته و نموتنم به هیچ کس بگم با اینکه خیلی کم می بینمش اما حتا اگه به افراد خانواده هم بگم اون می فهمه البته خودم هم نمی خواهم بگم. کمکم کنین تا خودم رو خالی کنم .
ممنون
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:6  توسط سهیل
|
سلام من برگشتم خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم البته دلیل داشت دلیل ش هم این بود که آزمون داشتم و باید براش درس می خوندم ولی امروز که آزاد شده ام اومدم و اپ کردم . این دفعه چیز خاصی بای گفتن ندارم ولی در آینده میام یک داستانی چیزی می گزارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:18  توسط سهیل
|
کم کم به سرعت قدم هایش افزود .نمی دانست که از چه کسی می گریزد ولی می دانست که بهتر است تا بگریزد. به کوچه های فرعی رفت تا درانجا برای گم کردن او تلاش کند ولی آن سایه بعد از هرپیچ او درسر خیابان قبلی ایستاده بود ودرانتظار پیچیدن او به کوچه ی بعدی بود . خیلی خسته شده بود ماهیچه های بازوانش شل شده بود درپاهایش احساس ضعف می کرد ولی باز هم به دویدن ادامه داد تااینکه به یک بن بست رسید . دست و پایش را گم کرده بود . نمی دانست چه کار کند به سر کوچه بازگشت .احساس دردی درونی در ناحیه ی کتفش داشت ضربان قلب خودش را می شنید تعداد نفس هایش زیاد شده بود .
دستش را داخل جیبش برد ،چاقوی کوچکی از جیبش درآورد به دیوار تکیه داد که ناگهان آن مرد از جلوی او درآمد مردی بود بلند قد و بدون پوست و گوشت داس بلندی در دست و خرقه ای به تن که کلاه آن را بر سر گذاشته بود وتا جلوی بینیش کشیده بود و دارای دو بال بسیار بزرگ.آمد تابه او حمله کند ولی تعقیب کننده از او سریع تر بود وبا داس خود ضربه ای به سینه ی او زد چند قدم به عقب برداشت وبه زمین خورد .
به سرعت برخواست تا از خود دفاع کند ولی دیگر او نبود برگشت وبه طراف خود نگاهی کرد . ناگهان خودش را دید که بر روی زمین افتاده وچاقویی به دست دارد ولی دیگر نفس نمی کشد.دیگر احساس ترس نداشت چون فهمید که آن سایه که بود وبعد به آرامی از زمین جدا شد و تا بالی شهر رفت.
فردای آن روز روزنامه ها در صفحه ی حوادث خود نوشتند که فردی در کوچه ای بنبست دست وخلوت درتاریکی شب دست به خود کشی زده.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:5  توسط سهیل
|
سلام ممنون از اینکه به من سر زدین.
من چند هفته پیش اومدم تا آپ کنم.تا لحظات آخر همه چیز درست بود که یک دفعه ای از اینترنت قطع شد وکار من همش نقش بر آب شد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:37  توسط سهیل
|
سلام
من امروز خیلی ناراحت شدم چرا ؟اینک به شما می گویم.
من تابه حال فکر می کردم که این دفعه دیگه دوست خوبی را انتخاب کرده ام تا اینکه امروز فهمیدم این دوست من فقط برای اینکه با من رودربایستی(درست نوشتم؟)دارد ادب دارد و وقتی من نیستم می رود وکارهای بدی میکند(کپ دوست dearstudent) کمکم کنید و بگویید که چه کار باید بکنم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:27  توسط سهیل
|
خوب سلام به شما
من می خواهم بگم که فردا پنجشنبه قرار است که از مدرسه ی ما به عنوان مدرسه ی نمونه فیلم بگیرن با اینکه من مدرسه های بهتریهم دیده ام مثلا بچه ها رو مجبور به ورزش کردن نمیکنن (البته فکرکنم هرمدرسه ی دیگری بود همین اتفاق می افتاد .
مدیر قبلی هم که بازنشسته شده و به جای او یک مدیر بهتر است نگم بهتر است بگم فرمانده ی پادگان جای اون مدیر را گرفته است .
بهترین ناظم ما هم به همین بلا مبطلا گردیده است ولی به جای او یک ناظم آمده که به سرعت پسر خاله میشهصوتش را هم که هرگز نمی توان از دهانش دراورد حتا زمانی که صحبت می کنه با صوت صحبت می کنه .
خلاصه اگه همینجوری پیش بره ما باید این مدرسه ی نمونه را ترک کنیم .البته اگر معلم هایش نیز همینجوری بشوند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:9  توسط سهیل
|
سلام من یک بار دیگه سر زدم
نامردا حداقل وقتی خداحافظی می کنم نظر بگذارید دیگه خیلی نامردی دارین می کنین
حالا این دفعه را شما را می بخشم
راستی با مدرسه ها چی کار می کنین مدرسه ی ما هم فرم داره هم ثف وهرچیز دیگه ولی یک آزادی داریم که می تونیم پینگ پونگ بازی کنیم ولی حق آوردن توپ و راکت را نداریم البته مدرسه هم نمی ده
به امید دیدار
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:20  توسط سهیل
|
من رفتم و از این به بعد خیلی دیر بهدیر به شما سر می زنم خیلی تابستان زیبایی شده بود البته با حضور شما
ممنون خدا حافظ
|
بيا در من خوشي بنگر، شبت خوش باد من رفتم |
کجايي؟اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم |
گریه نکننین هر از چند وقط یک باربه شما سر می زنم .
ولی خودم نزدیک بود که گریه ام بگیره خداحافظ راستی اگه آپ کردم براتون نظر می گذارم
خداحافظ
یک بارم از اینا توی مطالم استفاده می کنم
به امید دیدار 
راستی حال کردین که چقدر از خدا حافظ استفاده کردم
دیگه جدا خداحافظ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:13  توسط سهیل
|
خوش آمدید کلمه ای که دو معنی متضاد دارد
یکی می گوید خوش آمدید تا بگوید خوش آمدید(تیریپ مهمان نوازی )
یکی میگه خوش آمدید تا بگوید برو بیرون(این یکی میشه تیریپ فحش)
حالا ما به ماه رمضان میگوییم خوش آمدید
به شما هم می گویم خوش امدید البته از نوع اولی ها نه دومی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:17  توسط سهیل
|
می دانید که چه شد که ماه به دل شب رفت؟
راستش اول ماه در کنار خورشید بود وشب تنها باید با ستاره هایش بازی می کرد . ماه نمی دانست که شبی هم وجود دارد و نمی دانست که این شب بسیار زیبا تر از روز است به همین دلیل برای اینکه تنها نباشد باید با خورشید سر می کرد البته در آن روزگار خورشید وماه ثابت بودند روزی که خورشید مثل هر روز داشت به ماه زور می گفت ماه با خودش گفت من چرا باید به حرف های او گوش کنم او که هر دفعه به من می گوید اگر این کار را بکنی به تو روشنایی می دهم اگر آن کار را بکنی به تو روشنایی می دهم ولی هیچ وقت که به من روشنایی نمی دهد بهتر است ذیگر کارهای او را انجام ندهم و به حرف های او گوش نکنم و دیگر به حرف های او گوش نکرد .
خورشید که دید ماه دیگر کارهای او را انجام نمی دهد با خود گفت که دیگر باید برای انجام شدن اوامرش باید با ماه زور ازمایی کند او با ماه قرار گذاشت که با هم در ساعت هشت ونیم با یکدیگر بجنگند وهرکه پیروز شد هرکار که دلش به خوا هد با دیگری بکند خورشید فکر می کرد که ماه از او و قرار او می ترسد و دوباره کارهای او را انجام می دهد ولی ماه رفت و زور ازمایی کرد وبا خورشید درافتاد ابتدا او پیروز به نظر می رسید ولی خورشید به پیروزی رسید .
خورشید برای اینکه ماه به او التماس کند به او گفت که باید از اینجا برود ولی هر سال برای زور ازمایی برگردد .
ماه هیچ نگفت و رفت تا اینکه به شب رسید شب که تا به حال آرزو می کرد که یکنفر با او باشد او را با آغوش باز پذیرفت و به او جا داد .
روزی شب دید که ماه دارد گریه می کند شب به او گفت که :چرا گریه می کنی آیا از جای خود و من خوشت نمی آید ؟ماه با گریه گفت:نه من برای عمری می گریم که در پیش خورشید تباه کردم او به من قول داد که اگر من برای او کار کنم به من روشنایی دهد ولی آخر هم این کار را نکرد .
شب گفت:اگر قول بدهی که تا آخر عمر با من باشی من به تو از این ستاره ها یا از هرجایی شده به تو روشنایی دهم . ماه که یکه خورده بود به شب گفت :قول می دهم که تا آخر عمر با تو زندگی کنم وهرگز تورا ترک نکنم.
تا ماه این را گفت شب از هرکدام از ستاره های خود به مقدار کمی نور گرفت وبه ما داد ولی به او گفت که این نور هراز چند وقت از تو گرفته می شود ولی من باز به تو نور می دهم مطمئن باش .
از آن طرف خورشید که دید دیگر از ماه خبری نیست شروع به گشتن کرد فکر می کرد که ما به زمین آمده پس به دور زمین شروع به گشتن کرد تا شاید او را بیابد ولی هیچ وقت اور ا نیافت ولی به گشتن روی زمین ادامه داد
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:44  توسط سهیل
|